
عزیزتر از جونم اونقد گرفتار و مشغول بودم که یادم رفت بگم تولد دوسالگی ات مبارک مرد کوچک من
عزیزتر از جونم خیلی دوستت دارم پنج شنبه 17 آذر ماه تولدت بود و من عکسهای تولدت را به زودی میذارم
یه تولد کوچولو گرفتیم برات
عزیز دلم خیلی دوستت دارم
زندگی مون شدی
شیرین زبونیهات ما رو به وجد میاره
تو بزرگترین نعمت خدائی
تو امدی تا من مادر بشم و صبور و پخته تر از هر زمانی
قوی تر از همیشه و مصمم تر برای زندگی کردن خوب زیستن
تو تمام نعمتها را به من دادی
دوستت داریم و سلامتیت را هر روز از خدا میخوام
مهربونم کیانم دیشب بابات با ذوق دنبالت میکرد که بگیره بچلونتت و میگفت خونمون پر سرو صدا شده بچم داره حرف میزنه
خوشحالیم از بودنت قشنگم
این روزها هوای شهرمون را که استشمام میکنم یه جورائی مست میشم چون من عاشق پائیزم
پائیز برای من بوی عاشقی میده یه بوی خاصه خیلی خاص
و نمیدونم چرا ؟
شاید چون عاشق مدرسه رفتن بودم
شاید چون بوی کتابهای تا نخورده اول سال را میده یا یادآور خط اتوهای مرتبی هست که مادر به شلوار و آستین مانتوهامون میکشید
و یا دستمالهای همیشه تمیز پارچه ای که توی جیبامون میذاشت
شاید چون بوی رفاقت های جدید و بی ریا را میداد بوی محبتهای خالص بوی دل های بی کینه بوی قهر و اشتی های لحظه ای
شاید چون بعد از یه انتظار سه ماهه با حرص و ولع منتظر رفتن به مدرسه بودیم تا دوستامون را ببینیم و معلم های همیشه خندان و مهربونمون را که عاشقشون بودیم
در هر حال پائیز را همیشه دوست داشتم شاید به خاطر بوی پاک کن و مدارنگی های تراش نخورده و مدادها و خودکارها ی نو نو باشهو شاید به خاطر بوی لقمه صبحونه مادر و میوه های پوست کنده ای که توی کیفمون میذاشت و وقت برگشتن بلافاصله نگاه میکرد ببینه خورده شدن یا نه
و یا شاید به خاطر شیطنتهای سه تا خواهرکه سر کوچه منتظر سرویسشون بودن
و شاید هم به خاطر حال و هوای زیبایی که به شهر وجودم میبخشه
امروز اولین مهری بود که کیان وارد محیطی شد که مقدمه ورودش به دنیای علم است و مهرهای دیگر
کیان مهربونم پسرم شیرینم مهرو عشق و امیدت افزون باد
هنوز دستهات را میبینم که با خواهش تمام از توی بغل مربی به سمت من و بابات دراز کردی
هنوز گریه هات را میشنوم و صدای نازنینت را که یکی درمیون بابا و مامان میگفتی
عزیزکم متاسفم که مهد قسمتی از زندگی تو است و متاسفانه نمیشه کاریش کرد
اما بدون الان یه بغض گنده توی گلوی من مونده و یه نگرانی و تاسف بزرگ تو صورت پدرت
ما عاشقانه دوستت داریم عزیزم
امیدوارم شاهد خنده هات باشیم
از دیدن رد پای دوستان در این وبلاگ متعجب و خوشحال میشویم
خدا میدونه که چقدر دلتنگتم مهربون کوچولوی من
چقدر محتاج دستهای تپل و نرمت هستم که روی بازوهام بکشی
انگار یک ماهه ندیدمت انگار نه انگار صبح توی خواب هزار تا بوسه بهت زدم تا رسوندمت مهدکودک
چرا این همه دلتنگم خوشمزه من
دلم میخواد این یکی دوساعت هم زود زود تموم بشه و تا تو بپری تو بغل من با خنده های قشنگت و سرت را بذاری روی شونه هام و با دست کوچولوت به کمرم بزنی
من عاشق این سیه ( این چیه ؟)گفتنت هستم که هزار بار میپرسی یه چیزی را
من عاشق این هستم که عصر زودتر از تو بیدار شم و تو بیای و آروم تو آشپزخونه و بخندی و با اون چشمای پف کرده ات خودتو بندازی تو بغل من
عاشق اینم که تو بیای و شیشه به دست اشاره به کابینتی کنی که میدونی شربتها اونجاس و بگی (می ) و بعد هم بالشت را بیاری و بندازی کف آشپزخونه و همینجوری چشمت به من باشه و به قول خودت (می) بخوری
من عاشق مهربونیهاتم وقتی منو بی دلیل میبوسی من عاشق گاز گرفتنهاتم هستم وقتی به بهونه بوسیدن گازم میگیری و فرار میکنی و من میگم مامان دردم گرفت و تو میای همونجائی که گاز گرفتی را میبوسی و میخندی
من عاشق صورت مثل ماهت هستم کیان خوبم
عاشق خنده هات
عاشق اینکه از زیر گذر یا رو گذر رد شیم و تو بگی هووووووووووووووووووووو انگار از واجباته و اصلا یادت نمیره
عاشق اینکه از هر فضای سبز و پارکی رد بشیم و تو بگی پاک پاک ( پارک پارک )
واینکه جلوی هر سوپری توپ ببینی و بگی و تو پ تو پ و من هر بار توضیح بدم که مامان خودت یه چهار پنج تا توپ تو خونه داری میریم خونه با هم بازی میکنیم
دارم میمیرم که چرا راحت دست روت بلند کردم و تو مظلومانه گریه کردی و رفتی روی مبل نشستی و معصومانه نگام کردی و تا نگات کردم و اشاره بهت کردم بیا پریدی تو بغلم و های های گریه کردی ببخش مامان از کوره در رفتم گناه تو نبود و حق تو هم نیست دیگه هرگز تکرار نمیشه متاسفم متاسفم متاسفم عززززززیزم میدونم کافی نیست اما دیگه هرگز تکرار نمیشه مهربون قشنگم
حالا فهمیدم چرا یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده
حالا فهمیدم چرا این همه دلتنگتم بیشتر از هر روز دیگه ای ........
سلام
نماز و روزه هاتون قبول
مدتها بود که دستم به نوشتن نمیرفت اگرچه تقریبا وبلاگهای دوستان را میخوندم
از حجم زیاد کار تو خونه تا اداره دیگه وقتی نمیموند و خیلی هم ناراحت بودم که نمیتونستم کارهای پسرک را بنویسم
امروز آمدم تا از همهدوستانی که تو این مدت به من لطف داشتن تشکر کنم
پسرک من در آستانه بیست و یک ماهگی روز به روز شیرین تر میشه
اتفاقاتی که تو این مدت افتاده
از تاریخ 1/4/90 به صورت رسمی پسری ما از خاله مهربونش خدا حافظی کرد و به مهد نزدیک محل کارمون منتقل شد
تا یک ماه هر روز کارش گریه بود و عصرها هم مدام کنار من بود و نق میزد که بغلش کنم
دقیقا 1/5/90 در کمال تعجب دیدم که با خوشحالی از ما جدا شد
کیان با اینکه زود راه افتاد یا میشه گفت دوید اما زبونش هنوز هم مراحل تکاملش را طی میکنه و به شرین ترین لحن و صدا من را مست و دیوونه میکنه
واژه هایی که کیان به کار میبره و معادلشون به فارسی سلیس
بَهَ = اسم باباش ( تلاش نکنید عمرا نمیتونید حدس بزنید )
مامانی /ماما = مامان
مند =محمد
نانا =دیانا
دادا =داداش
داداتی =داداشی
بابا =به باباش و همه مردهای فامیل
اوخوهه =آقاهه ( به تمام آقایان کوچه و بازار و برای ترساندن خودش !!!!!!)
بیبی = با عرض معذرت (دستشوئی بزرگ )
جیس = جیش
بدش = بده
هاپو = سگ
میو = گربه
آمین =آرمین
عمه =عمه ( مورد استفاده برای خاله و عمه )
دتس =دست
توپ =توپ
پا =پا
مو = مو
بَ بَ = خوراکی های مورد علاقه
آب =آب
البته پیشرفت کیان توی این یک ماه اخیر برای خودمون هم عجیبه
میغ =میخ
تاد =افتاد
دفت =رفت
دیس =نیس
و یه عالمه ناز و ادا که بیشتر به دخترها شباهت داره
میگم کیان ببینمت سرش را کج میکنه و میخنده و نگام میکنه
ماشین خودمون را خیلی راحت از ماشینهای دیگه تشخیص میده و هر جا از اون مدل ببینه گریه میکنه میگه بابائی
صدای اسب /هاپو /پیشی /ببعی را در میاره
اجزاصورت و بدنش را میشناسه و یه عالمه هنرهای دیگه
من زیباترین روزها را با تو میگذرونم عزیزم و تنها غمم اینه که برای تو وقت زیادی ندارم
امیدوارم بتونم تو همین وقت کم تمام نیازهات را برآورده کنم و خوب تربیتت کنم
دوستای خوبم خدا نگهدار تا بعد