یه روز دیگه خدا

هنوز دستهات را میبینم که با خواهش تمام از توی بغل مربی به سمت من و بابات دراز کردی

هنوز گریه هات را میشنوم و صدای نازنینت را که یکی درمیون بابا و مامان میگفتی

عزیزکم متاسفم که مهد قسمتی از زندگی تو است و متاسفانه نمیشه کاریش کرد

اما بدون الان یه بغض گنده توی گلوی من مونده و یه نگرانی و تاسف بزرگ تو صورت پدرت

ما عاشقانه دوستت داریم عزیزم

امیدوارم شاهد خنده هات باشیم

/ 4 نظر / 27 بازدید
ققنوس

سلام واقعا خیلی سخته اجبار این زندگی گریه کودک در کنار این اجبار و فکر آینده

شیرین

دلم خیلی میگیری از این حالت بچه ها... [ماچ]

مامان سها

الهی... چقدر این لحظات برای پدر مادرها و بچه ها سخته... [ناراحت]

ونوشه مامان سارا

اشکال نداره خانمی .. روزهای سخت میگذرن ........... یادته که منهم برای سارا همین بیقراری ها رو میکردم ..اما الان خودش برای مهد میدوئه [چشمک] نگران نباش ..فقط سخته ....اونم از نظر عاطفی راستی خیلی باید تقویتش کنی ..چون اولین سال ورود به مهد بچه ها خیلی مریض میشن .........